به خودت قسم من داشتم میومدم
تو راه بهشتم چند تا درخت سیب درومد
اول یه دونه
بعد دوتا
وحالا دیگه حسابش از دستم در رفته
تو منو بخشیدی
تومرتب منو میبخشی
بی منت
ولی من سنگینی اش رو حس میکنم
تو خوب محضی
بدتر از من باسه تو وجود نداره
- اینم اپ
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
پ ن : مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
حال وروزم خوبه هر روز دو سه ساعتمو تو ترافیک وول میزنم بقیه اشم یا تو دانشگام یا تو خونه خوابم
با مزه است ادم تو دانشگاهی که باباش درس می خونده درس بخونه . شهید بهشتی بیشتر شبیه یه خواب قشنگه جاده های پیچ در پیچ با شیب تند ....دانشکده هایی که لای درختا قایم شدند .... نسیم خنک ..
_فکر کنم معلوم بود نوشتنم نمیومد
گفت :
اسمون و ستاره هاش بهانه است
من دلم میخواست عاشقی کنم
نقشش رو تو اسمون نشونم داد از اون موقع تخته بند اسمون و ستاره هاش شدم
- دلم میخواد تمام گذشته ام رو بالا بیارم بعد خالیه خالی برم یه گوشه ای بشینم زانو هام و بغل کنم بزنم زیر گریه ...گریه ....گریه ...گریه ....گریه ...فقط گریه
به دنیا که امدیم همه خوشحال شدند مخصوصا پدرمان که خاله و خواهر نداشت دندان که دراوردیم بیشتر به چشم امدیم با ان موهای فرفری ودستاهای تپلی که به قول مادربزرگمان چین افتاده بود
شاد بودیم مادرمان میگفت همه دوست داشتند ما را بغل کنند وبا خود ببرند سر کوچه پفکی چیزی برایمان بخرند وارادتشان را به ما ثابت کنند تا ما با همان لهجه وحروف نصفه ونیمه اسمشان را تلفظ کنیم اما مادرمان چون از همان اول به تربیت ما اهمیت میداد نگذاشت کوچه وخیابان وپفک نمکی جزیی از خاطراتمان باشد . مشهور است که ما در ان زمان خیلی به لبه ی 5 سانتی پشت نرده های بالکن که مورچه ها هم از ترس افتادن از ان جا رد نمیشدند علاقه داشتیم البته بارها از ان بالا پرت شدیم پایین اما این حوادث ما را زمین گیر نکرد وهمچنان مصمم و با اراده کا رخودمان را میکردیم و مادرما ن را دق میدادیم بزرگ تر که شدیم دختر عموها و1 پسر عمویمان ما را به بازی دزد و پلیس راه میدادند و جمعه ها از صبح تا غروب بازی میکردیم این ابرویمان هم که شکسته سوغات ان روزهاست از پله ها با کله پرت شدیم پایین
بزرگ تر شدیم مدرسه رفتیم یادمان می اید از بین همه بچه ها که با عروسک وننه هایشان به کلاس رفتند فقط ما خیلی شیک تنها رفتیم بین خودمان باشد ان روزها تنها انگیزه ه ی ما از مدرسه رفتن این بود که کیف نارنجی مان را به همه نشان بدهیم و وقتی دیدیم کیف ما از همه بزرگ تر وقشنگ تر است به هدفمان رسیدیم بازیگوش وشیطان بودیم معلم درس میداد و ما اصلا سر جایمان بند نمیشدیم وهی سر کلاس پیاده روی میکردیم و او از پای تخته می امد و ما را سر جایمان مینشاند بیچاره معلممان چه حرصی میخورد از همان روزها دختر های لوس حال ما را به هم میزدند یادمان می اید دختر ی بود که موهایش را دم موشی بسته بود و هی جلوی ما رژه میرفت و میخواست پز گل سر هایش را به ما بدهد ما هم تاب نیاوردیم و موهایش را از دو طرف تا انجا که زورمان رسید کشیدیم چنان نعره ای زد که نگو و نپرس مادرش را هم اوردمدرسه واز نمره ه ی ما هم کم شد اما دیگر از ان لوس بازی ها جلوی ما در نیاورد
بزرگ تر که شدیم در راهنمایی مدام سرمان به والیبال و رقابت با کلاس زهرا اینا گرم بود زیرابشان را چنان میزدیم که نمیفهمیدند از کجا خوردند .....شاد بودیم
به دبیرستان که امدیم همه مودب بودند و خانوم فهمیدیم اینجا باید مراقب رفتارمان باشیم با خودمان حسابی درگیر بودیم نمیدانیم چه طور اما در کلاس با عده ای قاطی شدیم ما ان زمان خودمان را هم نمیفهمیدیم چه برسد به بقیه وارد پل معلق بلوغ شده بودیم و نمیدانستیم چه خبر است کلی مجهول ایکس و ایگرگ برایمان پیش می امد گاهی هم موج دلمان را کسی یا حرفی سینوسی میکرد که البته دیر به دیر این اتفاق می افتاد همزمان هزار مدل بودیم در خودمان حسابی گم شده بودیم گذشت......ان روزها دعوا میشدیم تئاتر میشدیم والیبال میشدیم برای خودمان اتاق نجوم داشتیم گاهی کتاب میخواندیم ان زمان دنبال عدالت هم بودیم همه چیز دست مابود به قول ان دوستمان مدرسه را روی انگشت کوچکمان میگرداندیم کلی برای خودمان شخصیت تراشیدیم دروغ راستمان و خیال و واقعیتمان قاطی شده بود و همه این را گذاشتند به حساب ناخالصیمان و نفهمیدند ما فقط میخواهیم پیدا شویم
بزرگ شده بودیم میتوانستیم خوب فکر کنیم خوب حرف بزنیم اندکی مهارت در نوشتن داشتیم درسمان هم متوسط بود
وقتی وارد پیش دانشگاهی شدیم از اول از ان مدرسه بدمان می امد و هر روز با اکراه میرفتیم به نظرمان همه چیز عجیب می امد ادم های رنگ و وارنگ منفعت طلب ..... بنا را بر ان گذاشتیم که دوستی نداشته باشیم راستش گاهی به خودمان شک میکردیم
یا ان ها مرضی داشتند یا ما یک چیزیمان میشد چند ماهی طول کشید تا با بعضی هایشان کمی قاطی شدیم بعضی هایشان را کمی دوست داشتیم بعضی وقت ها با ان ها احساس راحتی میکردیم داشتیم رشته مان را تغییر میدادیم که به علاقه هایمان برسیم که..........
از مهر پارسال برای خودمان بودیم به دستور خودمان می خوابیدیم ...بلند میشدیم گاهی تئاتر گاهی کوه گاهی نمایشگاه ....درس میخواندیم دیگر رسما معماری شده بود هدفمان خواندیم و خواندیم و خواندیم گاهی شل گاهی سفت اما ولش نکردیم خواندیم
به خاطر ان روزها به ما عددی دادند درست است که عددمان با پارسال تفاوت نجومی دارد اما باز هم به معماریی نمیخورد حاصل ان روزها کمی کتاب است و نوشتن و کلی شرح حافظ خواندن و یک ارامش ابی بعد از طوفان وقت کردیم به لیست ارزوهایمان اضافه کنیم وتوانستیم خوب با خودمان فکر کنیم انرژی ذخیره کرده ایم برای روز مبادا و به هر زحمتی که بود زاویه مان را پیدا کردیم
حالا عددمان و رشته ها را بالا و پایین میکنیم اما هنوز هم کشتی را سپرده ایم دست خدا که با خود هر جا که میخواهد ببرد
خوشحالیم که هنوز چراغانی های نیمه ی شعبان ما را به وجد می اورد
خوشحالیم که میتوانیم دلتنگی 3 ماه ندیدن شیرین را به زور تحمل کنیم
خوشحالیم که امسال بر عکس پارسال تولد 16 مرداد مهسا یادمان است
خوشحالیم که خانوم ثقفی زنگ نزد
خوشحالیم که با این پست طولانیمان روی دوستان را کم کردیم
یکی ورداشته وبلاگشو سیاه کرده در نظرا شم بسته
یکی ام نذاشت خوشحالی ما دووم بیاره میخواد دوباره بنویسه (همون به نام اوکه.....)
یکی دیگه ام یه هفته اس تو کف بیست سالگی اش مونده هنوز ننوشته لابد بعدشم میخواد با دو تا نصفی کلمه سرو تهش رو هم بیاره
یکی دیگه ام دودله باسه نوشتن فقط میگه امیدوارم
منم به خاطر همدردی با دوستان یک پست سکوت میکنم
خوشحالیت دووم نیاورد چه زود طا قتت تموم شد تو از پشت پرانتز چه با حسرت به ادم های بیرون نگاه میکردی و خدا همون موقع داشت به سادگی ات میخندید صبر نکردی گفتی اینجا خیلی تنگه نفسم گرفت میخوا م بدوام میخوام همه جا رو ببینم بهم اعتماد کن من مال توام جایی نمیرم گفت بیرون که بری گم میشی اینجا باسه روحت باسه ی فکرت امن تره پاهات رو به زمین کوبیدی داد زدی گریه کردی
به خدا قول دادی و خدا که طاقت اشکاتو نداشت پرانتز رو پاک کرد یه عالمه ذوق کردی چشمات برق میزد یه نفس عمیق کشیدی راه افتادی رفتی ...رفتی و رفتی و رفتی ..... تو فقط رفتی
اون موقع نمیدونستی دنیا چقدر درازه راه رفتن توش همیشه کیف نداره دوست داشتی چیزای جدید ببینی اما حالا از این همه رنگ و وارنگی خسته شدی دیگه میترسی و دلت نمیخواد با چیز جدیدی روبرو بشی
حالا التماس میکنی که خدایا من پرانتز خودمو میخوام ... میخوام مال تو باشم بهم اعتماد کن ..نذار گم شم
و توقع داری خدا یه پرانتز دنج میون این همه ادم اونم مجانی برات بذاره کنار
- میخوام ۳ روز بی دغدغه برم پیشش
- از همه ی تبریکای تولد یکیش خیلی بهم چسبید همونی که تو گفتیا....تو فکر یه دعای خوبم باست که به خدا بگم
- حسنیه هم مینویسه یعنی قول میده که زود بنویسه
هر جا که خدا خواهد کشتی برد
من از زبان چشم ها ودست ها محرومم
در حالی که توی دنیا بعضی حرف ها رو فقط
دست ها با هم میگن
و چشم هااز هم می پرسند
شنیدم اب و غذا ندارن گفتم گذرگاه رو باز میکنن مگه ما مردیم براشون دعا میکنیم..... چند روز بعد شنیدم برق اونجا که قطع و وصل میشده بچه هایی که تو دستگاه بودن مردن گفتم مگه ما مردیم اخبار و پی گیری میکنیم و براشون دعا میکنیم .....چند روز بعد داشتم ماکارونی میخوردم دیدم تو صفحه ی تلویزیون ادم ها تیکه تیکه شدن و افتادن رو زمین با خودم گفتم مگه ما مردیم ماکارونی میخوریم و اخبار رو پی گیری میکنیم و براشون دعا میکنیم .....چند روز بعد وزیر خارجه شون گفت خب طبیعیه تو هر جنگی ادم ها ی بی دفاع هم کشته میشن با خودم گفتم دیوار ها شا که بلنده میگیم ادمیت اصلا تا حالا نبوده... رحم و مروت و کی دیده؟ اصلا مگه ما مردیم بازم اخبار و دنبال میکنیم و براشون دعا میکنیم ...تعداد کشته ها و زخمی ها بیش تر از 2400تا شد یه مکث طولانی کردم وگفتم خوب هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیش ترش میدهند ...... حالا دیگه خبر ندارم چند تا کشته شدن یا چند تا دارن کشته میشن یا چند تا قراره کشته بشن فقط یه سوال دارم تا کی میخواهیم فقط با پارچه نوشته اظهار وجود کنیم و فکر کنیم تظاهرات اخرین راه و موثر ترین راهه ؟......
×××××××××××××
کاش صد بار پیش چشمت بمیرم ، باز کاش زنده شم ...دوباره بمیرم
ناخوداگاه همش با خودم تکرار میکنم
صدای ما ئده رو میشنوم و محکم راه رفتناش و رو سن کاملا حس میکنم و دوباره به زهرا که خیلی مضطربه میخندم و سحر رو میبینم که شالش رو دور سرش محکم میکنه .... با حسنیه میریم کامپیوتر رو از تو سایت بیاریم تقریبا اماده ایم هم ما هم اهنگا و نورها و تصویرهای پشت صحنه با خودم فکر میکردم دلم حتما این بار تو نمایش متولد میشه.... انگار همین دیروز بود .. بعد از نمایش مثل یه پر سبک بودم
شاید هنوز هم روز قبل از تاسوعا صدامون توی مدرسه میپیچه :
پشت به اقیانوس
هرگز دعای باران
بالا نمیرود
رودر روی کویر فریاد زدی
و باد صحرا در صحرا متبرک شد
×××××××××××××
وقتی یکماه و دو روز قبل نوشتم تا اطلاع ثانوی تعطیل توقع نداشتم هر روز کلی کامنت خواهش و تمنا برای نوشتن و برگشتن داشته باشم اما مطمئن بودم حتما یه سری از دوست های دور و نزدیکم به اینجا سر میزنن.. حال و هوای این روزهام و سینوسی شدن شدید موج دلم باعث نوشتن شد وگر نه من هنوزم دارم دنبال زاویه هه میگردم