به خودت قسم من داشتم میومدم
تو راه بهشتم چند تا درخت سیب درومد
اول یه دونه
بعد دوتا
وحالا دیگه حسابش از دستم در رفته
تو منو بخشیدی
تومرتب منو میبخشی
بی منت
ولی من سنگینی اش رو حس میکنم
تو خوب محضی
بدتر از من باسه تو وجود نداره
- اینم اپ
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
پ ن : مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
حال وروزم خوبه هر روز دو سه ساعتمو تو ترافیک وول میزنم بقیه اشم یا تو دانشگام یا تو خونه خوابم
با مزه است ادم تو دانشگاهی که باباش درس می خونده درس بخونه . شهید بهشتی بیشتر شبیه یه خواب قشنگه جاده های پیچ در پیچ با شیب تند ....دانشکده هایی که لای درختا قایم شدند .... نسیم خنک ..
_فکر کنم معلوم بود نوشتنم نمیومد
گفت :
اسمون و ستاره هاش بهانه است
من دلم میخواست عاشقی کنم
نقشش رو تو اسمون نشونم داد از اون موقع تخته بند اسمون و ستاره هاش شدم
- دلم میخواد تمام گذشته ام رو بالا بیارم بعد خالیه خالی برم یه گوشه ای بشینم زانو هام و بغل کنم بزنم زیر گریه ...گریه ....گریه ...گریه ....گریه ...فقط گریه
به دنیا که امدیم همه خوشحال شدند مخصوصا پدرمان که خاله و خواهر نداشت دندان که دراوردیم بیشتر به چشم امدیم با ان موهای فرفری ودستاهای تپلی که به قول مادربزرگمان چین افتاده بود
شاد بودیم مادرمان میگفت همه دوست داشتند ما را بغل کنند وبا خود ببرند سر کوچه پفکی چیزی برایمان بخرند وارادتشان را به ما ثابت کنند تا ما با همان لهجه وحروف نصفه ونیمه اسمشان را تلفظ کنیم اما مادرمان چون از همان اول به تربیت ما اهمیت میداد نگذاشت کوچه وخیابان وپفک نمکی جزیی از خاطراتمان باشد . مشهور است که ما در ان زمان خیلی به لبه ی 5 سانتی پشت نرده های بالکن که مورچه ها هم از ترس افتادن از ان جا رد نمیشدند علاقه داشتیم البته بارها از ان بالا پرت شدیم پایین اما این حوادث ما را زمین گیر نکرد وهمچنان مصمم و با اراده کا رخودمان را میکردیم و مادرما ن را دق میدادیم بزرگ تر که شدیم دختر عموها و1 پسر عمویمان ما را به بازی دزد و پلیس راه میدادند و جمعه ها از صبح تا غروب بازی میکردیم این ابرویمان هم که شکسته سوغات ان روزهاست از پله ها با کله پرت شدیم پایین
بزرگ تر شدیم مدرسه رفتیم یادمان می اید از بین همه بچه ها که با عروسک وننه هایشان به کلاس رفتند فقط ما خیلی شیک تنها رفتیم بین خودمان باشد ان روزها تنها انگیزه ه ی ما از مدرسه رفتن این بود که کیف نارنجی مان را به همه نشان بدهیم و وقتی دیدیم کیف ما از همه بزرگ تر وقشنگ تر است به هدفمان رسیدیم بازیگوش وشیطان بودیم معلم درس میداد و ما اصلا سر جایمان بند نمیشدیم وهی سر کلاس پیاده روی میکردیم و او از پای تخته می امد و ما را سر جایمان مینشاند بیچاره معلممان چه حرصی میخورد از همان روزها دختر های لوس حال ما را به هم میزدند یادمان می اید دختر ی بود که موهایش را دم موشی بسته بود و هی جلوی ما رژه میرفت و میخواست پز گل سر هایش را به ما بدهد ما هم تاب نیاوردیم و موهایش را از دو طرف تا انجا که زورمان رسید کشیدیم چنان نعره ای زد که نگو و نپرس مادرش را هم اوردمدرسه واز نمره ه ی ما هم کم شد اما دیگر از ان لوس بازی ها جلوی ما در نیاورد
بزرگ تر که شدیم در راهنمایی مدام سرمان به والیبال و رقابت با کلاس زهرا اینا گرم بود زیرابشان را چنان میزدیم که نمیفهمیدند از کجا خوردند .....شاد بودیم
به دبیرستان که امدیم همه مودب بودند و خانوم فهمیدیم اینجا باید مراقب رفتارمان باشیم با خودمان حسابی درگیر بودیم نمیدانیم چه طور اما در کلاس با عده ای قاطی شدیم ما ان زمان خودمان را هم نمیفهمیدیم چه برسد به بقیه وارد پل معلق بلوغ شده بودیم و نمیدانستیم چه خبر است کلی مجهول ایکس و ایگرگ برایمان پیش می امد گاهی هم موج دلمان را کسی یا حرفی سینوسی میکرد که البته دیر به دیر این اتفاق می افتاد همزمان هزار مدل بودیم در خودمان حسابی گم شده بودیم گذشت......ان روزها دعوا میشدیم تئاتر میشدیم والیبال میشدیم برای خودمان اتاق نجوم داشتیم گاهی کتاب میخواندیم ان زمان دنبال عدالت هم بودیم همه چیز دست مابود به قول ان دوستمان مدرسه را روی انگشت کوچکمان میگرداندیم کلی برای خودمان شخصیت تراشیدیم دروغ راستمان و خیال و واقعیتمان قاطی شده بود و همه این را گذاشتند به حساب ناخالصیمان و نفهمیدند ما فقط میخواهیم پیدا شویم
بزرگ شده بودیم میتوانستیم خوب فکر کنیم خوب حرف بزنیم اندکی مهارت در نوشتن داشتیم درسمان هم متوسط بود
وقتی وارد پیش دانشگاهی شدیم از اول از ان مدرسه بدمان می امد و هر روز با اکراه میرفتیم به نظرمان همه چیز عجیب می امد ادم های رنگ و وارنگ منفعت طلب ..... بنا را بر ان گذاشتیم که دوستی نداشته باشیم راستش گاهی به خودمان شک میکردیم
یا ان ها مرضی داشتند یا ما یک چیزیمان میشد چند ماهی طول کشید تا با بعضی هایشان کمی قاطی شدیم بعضی هایشان را کمی دوست داشتیم بعضی وقت ها با ان ها احساس راحتی میکردیم داشتیم رشته مان را تغییر میدادیم که به علاقه هایمان برسیم که..........
از مهر پارسال برای خودمان بودیم به دستور خودمان می خوابیدیم ...بلند میشدیم گاهی تئاتر گاهی کوه گاهی نمایشگاه ....درس میخواندیم دیگر رسما معماری شده بود هدفمان خواندیم و خواندیم و خواندیم گاهی شل گاهی سفت اما ولش نکردیم خواندیم
به خاطر ان روزها به ما عددی دادند درست است که عددمان با پارسال تفاوت نجومی دارد اما باز هم به معماریی نمیخورد حاصل ان روزها کمی کتاب است و نوشتن و کلی شرح حافظ خواندن و یک ارامش ابی بعد از طوفان وقت کردیم به لیست ارزوهایمان اضافه کنیم وتوانستیم خوب با خودمان فکر کنیم انرژی ذخیره کرده ایم برای روز مبادا و به هر زحمتی که بود زاویه مان را پیدا کردیم
حالا عددمان و رشته ها را بالا و پایین میکنیم اما هنوز هم کشتی را سپرده ایم دست خدا که با خود هر جا که میخواهد ببرد
خوشحالیم که هنوز چراغانی های نیمه ی شعبان ما را به وجد می اورد
خوشحالیم که میتوانیم دلتنگی 3 ماه ندیدن شیرین را به زور تحمل کنیم
خوشحالیم که امسال بر عکس پارسال تولد 16 مرداد مهسا یادمان است
خوشحالیم که خانوم ثقفی زنگ نزد
خوشحالیم که با این پست طولانیمان روی دوستان را کم کردیم
یکی ورداشته وبلاگشو سیاه کرده در نظرا شم بسته
یکی ام نذاشت خوشحالی ما دووم بیاره میخواد دوباره بنویسه (همون به نام اوکه.....)
یکی دیگه ام یه هفته اس تو کف بیست سالگی اش مونده هنوز ننوشته لابد بعدشم میخواد با دو تا نصفی کلمه سرو تهش رو هم بیاره
یکی دیگه ام دودله باسه نوشتن فقط میگه امیدوارم
منم به خاطر همدردی با دوستان یک پست سکوت میکنم
خوشحالیت دووم نیاورد چه زود طا قتت تموم شد تو از پشت پرانتز چه با حسرت به ادم های بیرون نگاه میکردی و خدا همون موقع داشت به سادگی ات میخندید صبر نکردی گفتی اینجا خیلی تنگه نفسم گرفت میخوا م بدوام میخوام همه جا رو ببینم بهم اعتماد کن من مال توام جایی نمیرم گفت بیرون که بری گم میشی اینجا باسه روحت باسه ی فکرت امن تره پاهات رو به زمین کوبیدی داد زدی گریه کردی
به خدا قول دادی و خدا که طاقت اشکاتو نداشت پرانتز رو پاک کرد یه عالمه ذوق کردی چشمات برق میزد یه نفس عمیق کشیدی راه افتادی رفتی ...رفتی و رفتی و رفتی ..... تو فقط رفتی
اون موقع نمیدونستی دنیا چقدر درازه راه رفتن توش همیشه کیف نداره دوست داشتی چیزای جدید ببینی اما حالا از این همه رنگ و وارنگی خسته شدی دیگه میترسی و دلت نمیخواد با چیز جدیدی روبرو بشی
حالا التماس میکنی که خدایا من پرانتز خودمو میخوام ... میخوام مال تو باشم بهم اعتماد کن ..نذار گم شم
و توقع داری خدا یه پرانتز دنج میون این همه ادم اونم مجانی برات بذاره کنار
- میخوام ۳ روز بی دغدغه برم پیشش
- از همه ی تبریکای تولد یکیش خیلی بهم چسبید همونی که تو گفتیا....تو فکر یه دعای خوبم باست که به خدا بگم
- حسنیه هم مینویسه یعنی قول میده که زود بنویسه
هر جا که خدا خواهد کشتی برد
من از زبان چشم ها ودست ها محرومم
در حالی که توی دنیا بعضی حرف ها رو فقط
دست ها با هم میگن
و چشم هااز هم می پرسند
شنیدم اب و غذا ندارن گفتم گذرگاه رو باز میکنن مگه ما مردیم براشون دعا میکنیم..... چند روز بعد شنیدم برق اونجا که قطع و وصل میشده بچه هایی که تو دستگاه بودن مردن گفتم مگه ما مردیم اخبار و پی گیری میکنیم و براشون دعا میکنیم .....چند روز بعد داشتم ماکارونی میخوردم دیدم تو صفحه ی تلویزیون ادم ها تیکه تیکه شدن و افتادن رو زمین با خودم گفتم مگه ما مردیم ماکارونی میخوریم و اخبار رو پی گیری میکنیم و براشون دعا میکنیم .....چند روز بعد وزیر خارجه شون گفت خب طبیعیه تو هر جنگی ادم ها ی بی دفاع هم کشته میشن با خودم گفتم دیوار ها شا که بلنده میگیم ادمیت اصلا تا حالا نبوده... رحم و مروت و کی دیده؟ اصلا مگه ما مردیم بازم اخبار و دنبال میکنیم و براشون دعا میکنیم ...تعداد کشته ها و زخمی ها بیش تر از 2400تا شد یه مکث طولانی کردم وگفتم خوب هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیش ترش میدهند ...... حالا دیگه خبر ندارم چند تا کشته شدن یا چند تا دارن کشته میشن یا چند تا قراره کشته بشن فقط یه سوال دارم تا کی میخواهیم فقط با پارچه نوشته اظهار وجود کنیم و فکر کنیم تظاهرات اخرین راه و موثر ترین راهه ؟......
×××××××××××××
کاش صد بار پیش چشمت بمیرم ، باز کاش زنده شم ...دوباره بمیرم
ناخوداگاه همش با خودم تکرار میکنم
صدای ما ئده رو میشنوم و محکم راه رفتناش و رو سن کاملا حس میکنم و دوباره به زهرا که خیلی مضطربه میخندم و سحر رو میبینم که شالش رو دور سرش محکم میکنه .... با حسنیه میریم کامپیوتر رو از تو سایت بیاریم تقریبا اماده ایم هم ما هم اهنگا و نورها و تصویرهای پشت صحنه با خودم فکر میکردم دلم حتما این بار تو نمایش متولد میشه.... انگار همین دیروز بود .. بعد از نمایش مثل یه پر سبک بودم
شاید هنوز هم روز قبل از تاسوعا صدامون توی مدرسه میپیچه :
پشت به اقیانوس
هرگز دعای باران
بالا نمیرود
رودر روی کویر فریاد زدی
و باد صحرا در صحرا متبرک شد
×××××××××××××
وقتی یکماه و دو روز قبل نوشتم تا اطلاع ثانوی تعطیل توقع نداشتم هر روز کلی کامنت خواهش و تمنا برای نوشتن و برگشتن داشته باشم اما مطمئن بودم حتما یه سری از دوست های دور و نزدیکم به اینجا سر میزنن.. حال و هوای این روزهام و سینوسی شدن شدید موج دلم باعث نوشتن شد وگر نه من هنوزم دارم دنبال زاویه هه میگردم
بیش تر ادم های دور و برم عکاس اند غیر من . اونها خوب بلدن عقب برن، جلو بیان، اینور برن، اونور برن تا بالاخره زاویه ی دلخواهشونو پیدا کنن. من هرگز نتوانستم زاویه امو پیدا کنم. واسه ی همینه چند ساله کارم شده گشتن و گشتن و گشتن .......
تو این سال ها همه توقع داشتن من یه هم زبون خوب باشم و یه متکای عالی برای تکیه دادن همه میخواستن منو اون جوری که خودشون میخوان تجربه کنن نمی دونم چرا کسی باور نکرد من دارم خودمو از دست میدم ...باور نکرد من یه نیاز اورژانسی به زاویه هه دارم ....اشتباه نکنید من ادمی که میخوامو دارم فقط مشکلم زاویه هست
فکر کردم اینجا با نوشتن زاویه ام رو پیدا میکنم ....اما
ــــ اینایی که گفتم دلیل بود حرف من همون جمله ی قرمز عنوان این پسته همون که اون بالا است
ـــ از اقای دو قدم مانده به صبح هم ممنون
پی اس : این حرفا مال الان نبود صبر کردم که یادم بره اما نرفت به خاطر همین نوشتم در ضمن تو اصلا نمیدونی من اینجا مینویسم
پی اس : کسی ازاون نقطه هه که کامنت میذاشت خبری نداره ؟
پی اس:کامنت خصوصی ها رو هم خوندم فقط جواباشو....همون فضای نمایشگاه کتابه به اضافه ی یه سری امکانات جدید :
امکان راه رفتن....امکان شنیدن صدا ....والبته امکان تنفس
برا منی که طرفدار حزب سیاسی خاصی یا مقید به خوندن هرروز روزنامه نبودم رفتن یه اونجا فقط به یه سوالم جواب میداد اونم اینکه بین خبرنگارها و ژورنالیست ها چی میگذره ؟......یه جایی رو دیوار نمایشگاه نوشته بود روزنامه ها باید مال همه ی مردم باشه این جمله رو همین جا نگه دارین
روزنامه هارو خیلی راحت میشد تقسیم بندی کرد :
روزنامه هایی که سنگر سیاسی بودن برای ادم های خاص ِ مملکتی
روزنامه هایی که بیشتر شبیه البوم عکس اند
روزنامه هایی که بیشتر مورد توجه خانوم های خونه و سبزی فروش های محل میشدن خانومهای خونه برای شیشه پاک کردن سبزی فروش هام برای پیچیدن سبزی خوردن
وبلاخره روزنامه هایی که تبلیغاتی بودن... خوراک اونهایی که دنبال کار میگردن
راحتت کنم یعنی روزانه کلی پول مملکت مصرف میشه فقط برای امیال شخصی فلان اقای سیاسی یا حسن اقای سبزی فروش همین و بس البته عذاب وجدان میگیرم اگه نگم ادمهایی هم هستند که سعی میکنن روزنامه ها واقعا روزنامه باشن اما اینقدر کم اند که........اون جمله هه که اول گفتم رو یادته میخوام همین جا از نویسنده یا گوینده اش تشکر کنم چون در حد یه شعار واقعا جمله ی شاهکاریه .نمایشگاه محدود به روزنامه ها نمیشد خبرگذاری ها هم بودن از ایرنا و ایسنا و فارس و مهر که معروفن گرفته تا بوشهر نیوز و زنجان تایمز.
مجله ها هم بودن فکر کنم شلوغ ترین غرفه مال همشهری جوان بود احسان رضایی و اون یا رو که اسمش رو یادم نیست هم بودن دیدن غرفه شون بهم کمی ارامش داد الته نباید مجله ی اشپزیه سوسن خانوم یا دنیای فوتبال ، خودِ فوتبال ، ایا فوتبال ، چرا فوتبال ، کوهنوردی، شنا ، سم د.د.ت ، چه میدونم شادکامی در یک دقیقه ، صنعت میخ صاف کنی از آغاز تا کنون ، پیام زن ، زن امروز، زن فردا ، زن پس فردا ، وکلی عنوان محیرالعقول دیگه رودید و ازشون بابت اعتلای فرهنگ ایران اسلامی تشکر نکرد
رادیو ها هم بودن ....تو رادیو جوان مهران دوستی رو دیدم
پی اس: میدونی وقتی مردم تو تریپ فرهنگی هنری باشن کلی سوژه خنده پیدا میشه شایان ذکره که ما هم از همه شون حسن استفاده رو کردیم
پی اس : البته حاصل سفر یکی دو ساعته ی من به نمایشگاه مطبوعات چند تا کتاب راجع به شهریار و شریعتی هم شد که جای بسی تقدیرو تشکرهنقطه ی روشن من تولدش یه عالمه مبارک شده
شیرین هم زنگ زده به برنامه خاله شادونه گفته که نقطه هه تولدشه خاله شادونه هم تولد اش رو تبریک گفته
نقطه ی روشن من حالا دیگه یه ساله اش شده
حال و احوال این روزهام پر از تولد نقطه هه است
×××××××
این نقطه با اونی که کامنت گذاشته به اسم نقطه فرق میکنه ها......فکر کنم آدم جالبیه چون دلش برا خاطرات بدش با من تنگ شده…میدونم ادم وقتی برا بعضی از ادما واقعی باشه حتی اگه اون ادما نفهمنش بازم دلش برا اون ادمها تنگ میشه….
×××××××
این روزها خیلی یاد مشهد پارسال مدرسه میفتم
دلم میخواد شیرین این پا اون پا نکنه و بره
وفکر میکنم یه حجم ارامش دست نخورده اونجا برا حسنیه امام رضا کنار گذاشته
با اینکه تازه مشهد بودم اما دلم ……
مادر جونم به بابا م گفت
سکینهِ حسین ِ رمضون یخی مرد
گفتم کی مرده؟
بابام گفت : سکینه خانوم زن ِ حسین آقا پسر مش رمضون که سر خیابون ِ (اسمش رو یادم نیست) یه یخ فروشی ِ بزرگ داشت مرده
حالا میفهممش :
یعنی ما تو رحم دنیا داریم دوران جنینیمون رو میگذرونیم
و همه جا پر کثافته وما مثل لوبیا توش شناوریم وخدا هم هر لحظه با سونوگرافی سه بعدی هممون رو چک میکنه... جالبه.... شبیه داستان های ژول ورن میمونه اما این بار واقعیه
همه باید متولد شن.....
چه سالم یا حتی کور و ناقص و منگل فرقی نمیکنه همه و همه باید متولد شن واین وسط مادر مهربان ما دنیا ککش هم نمیگزه
میبینی دنیا مثل اون مادرهایی میمونه که جوجه کشی راه انداختن بدون اینکه براشون مهم باشه سر دو جین بچه اشون چی میاد
و من و تو وما بالاخره 9ماه و9 روزو 9ساعت و 9 دقیقه مون تموم میشه و متولد میشیم فقط میترسم با کارهایی که کردیم ناقص شده باشیم و از زندگی جدیدمون کمی تا قسمتی محروم شیم
- فقط حالا نمیدونم دنیا کیا رو پا به ماهه اون خانوم هفتاد ساله رو یا منو شایدم.....
- فکر کردم حالا که تو دوسش نداری بذارمش اینجاادم ها وقتی به مرز استیصال و درموندگی میرسن جایی که دیگه راهی ندارن راضی میشن .....دیروز به راضی شدن اون برای مسئول تکثیر شدن خندیدم ....حالا امروز به اینکه منم به کنکور راضی شدم میخندم
پی اس : درسته مضخرف و کسالت اوره اما برای اینکه تورو داشته باشم تنها راهه
پی اس : وقتی همایش چهره های ماندگار رو نشون میداد به مامانم گفتم من اصلا دلم نمیخواد تو زندگی ام به بشریت خدمت کنم من میخوام چند تا از رازهای ناگفته ی خدارو تو دنیا بفهمم بعد برا همه فاش کنم ....فقط همین اصلا هم شبیه شعار نیستمیدونم یه روزی این گره رو وا میکنی
پس چرا هی امروز و فردا میکنی
۳:۳۵ بعد از ظهر
قرارمون ساعت یک ربع به چهاره واونها هنوز نیومدن بیرون خیلی شلوغه به خاطر همین در و باز میکنم و با احتیاط میرم تو خدارو شکر که کسی نیست میرم جلو تا اینکه اون راهرودراز من رو وصل میکنه به حیاط یه حیاط دایره ای که براش سقف شیشه ای درست کردن با دقت عکسهای روی دیوار رو نگاه میکنم بالا گوشه ی سمت چپ عکس حمید و حبیب کنار هم زدن بهشون لبخند میزنم به دایی وعمویی که هیچ وقت ندیدمشون ...حس عجیبی دارم این جا به همون اندازه که غریبه است برام اشناست دارم توی ذهنم دنبال یه سری خاطره که مال اینجاست و قبلا شنیدم میگردم که مامانم صدام میکنه مجبور میشم برم
6:15 شب
یه مقداری کلافه ام نمیدونم چرا هر چی میریم نمیرسیم از کی تا حالا قم اینقدر دور شده چشم هام رو بسته بودم وداشتم برا خودم غر میزدم که نا غافل ماشین وایساد. قبل از اینکه چشم هام رو باز کنم به خودم میگم همین یه مورد رو کم داشتیم چشم هام رو که باز میکنم از جلوی عوارضی رد میشیم مستقیم میریم تو یه بیابون که فکر میکنم پارکینگه یه اتوبوس باکلاس قرار مارو تا اون جا ببره وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکنم یاد مهشید می افتم با مدرسه که اومده بودیم همین جاداشت برا یه بسیجیه دست تکون میداد ....خنده ام میگیره
6:50 شب
اولین جایی که میریم دست شوئیه با این که جا یه خوبی نیست اما برا یه ادمی که خون جلوی چشماش رو گرفته حکم سرزمین رویاها رو داره گلاب به روتون بعد از حل اون موارد میریم تو حرم. شلوغی رو که رد میکنیم بالاخره یه جایی پیدامیکنیم برا ی نشستن.....
دارن دعای کمیل میخونن اما من قامت میبندم برای نماز ...دستام رو که برای قنوت میارم بالا اونها می رسن به اینجای دعا : فکیف اصبر علی فراقک نمیدونم چرا دستام یهو یخ میکنه نمازم رو زود تموم میکنم و سلام میدم .....چشمام رو میبندم واونها ادامه میدن اقسم صادقا لئن ترکتنی ناطقا لاضجن الیک ...من معنی این جمله ها رو میدونم : قسم میخورم به راستی هر گاه ترک کنی مرا شیون کنم..... یه خانومه از پشت صدام میکنه ومیخواد که براش زیارت نامه بخونم ازش میخوام چند لحظه صبر کنه وادامه میدم : شیون کنم از بین دوزخیان و فریاد زنم که کجایی ای صاحب من......
چشمهام بلافاصله شور میشه
9:25 شب
داریم میریم همون جایی که من خیلی دوسش دارم ساندویچم رو یه گاز میزنم و بقیه اش رو میذارم تو کیفم حسنیه اس ام اس میزنه میگم که کجام بهم میگه خیلی خوش به حالت اینکه یکهو اونم الان که دارم میرم اونجا یاد من افتاده شگفت زده ام میکنه . من وقت میخوام که فکر کنم که همه ی حواسم رو جمع کنم اما تا میام به خودم بجنبم میرسیم از در شماره ی سه میریم تو قرارمون میشه ساعت یازده و ربع .من قبل از اینکه سلام کنم گنبد رو نگاه میکنم وعین همیشه توی دلم منتظر هجوم ستاره ها میشم اما این بار..... وای خدایا من چمه ؟! از بقیه عقب می افتم مامانم از جلو داد میزنه: بدو دیگه ....اما من هنوز شروع نکردم پس سلام چی میشه؟ میاد دستم رو میکشه و هلم میده جلو. میریم تو اما من سرم پایینه هوا سرده ومامانم یه جایی نزدیک بخاری میشینه وسایل رو میذارم پیشش وازش میخوام که برم یه جای دیگه بشینم قبول میکنه یه چیزی ته گلوم داره حجم پیدا میکنه
میرم یه جا دور از هر آشنایی جانمازم رو پهن میکنم میخوام نماز ایاک نعبد و ایاک نستعین بخونم .....
10:45 شب
ساعتم رو نگاه میکنم ...ترس برم میداره آخه داره دیر میشه پس چرا من اینقدر ماتم انگار یکی اینه گرفته جلوم تازه خودم رو دیدم ...از خودم بدم میاد... نمی دونم چرا ولی دلم میخواد صداش رو بشنوم بهش زنگ میزنم میگه دلم میخواد وقتی میای خوب خوب باشی دلم میخواد یه چیزی رو بهش بگم اما بلد نیستم ...شماره ی حسنیه رو میگیرم ولی برنمیداره داشتم با خودم میگفتم دلم عجیب گرفته که یکهو گوشی زنگ میزنه حسنیه اس بهش میگم گوشی رو میگیرم تو چیزایی رو که میخوای بگو میگه نه تو به جای من هر چی دلت میخواد رو بگو جا میخورم آخه من لال شده ام اصلا خوب نیستم یه جوریه ام من نمیتونم ...میگه ابیه فیروزه ای رو که دیدی برام دعا کن میگم باشه اما نمیدونم عاقبتش چی میشه ....میزنم بیرون داره بارون میاد دلم میخواد پابرهنه راه برم بعد هی همه ی اینجا رو دور بزنم
نمیدونم چرا ناخوداگاه میرم طرف چاه دفترم رو در میارم وشروع میکنم به نوشتن راستش نمیفهمیدم دارم چی مینویسم ازبین کاغذهای دفترم یه گل خشک شده در میارم و میذارم لای نامه میرم نزدیک ومیدم به اون خانومه که برام بندازه. نامه رو که میندازه انگاری منم باهاش پرت میشم تو چاه ......
نمیدونم چه جوری ولی من حالا دیگه خیلی خوبم
11:15 شب
داریم میریم طرف در شماره ی 3 .....حالا هجوم ستاره ها رو حس میکنم ..من حالا دیگه عالی ام
پی اس: نمیدونم چرا اینها رو اینقدر سخت نوشتم
پی اس: من اون خانم پیره که اسمش صنوبر بود رو یادم نمیره مینا رو هم همین طور